نگاه به کلمات

پر معني ترين کلمه "ما" است
آن را بکار ببنديم

عميق ترين کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهيم

بي رحم ترين کلمه "تنفر" است
آن را از بين ببريم

سرکش ترين کلمه "هوس" است
با آن بازي نکنيم

خود خواهانه ترين کلمه "من" است
از آن حذر کنيم

 

ادامه نوشته

                                      در میان من وتو فاصله هاست!

در میان من وتو فاصله هاست!

 

 

گاه می اندیشم

 

 می توانی به لبخندی این فاصله را برداری....!

 

 تو توانایی بخشش داری

 

 دست های تو تواناییی آن را دارد,

 

 - که مرا

 

 زندگانی بخشد!

 

 چشم های تو به من می بخشد,

 

 شور عشق و مستی

 

 و تو چون مصرع شعری زیبا,

 

 سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

 تو همه هستی من

 

 تو همه زندگی من هستی

 

 دفتر عمر مرا,

 

 با وجود تو شکوهی دیگر,

 

 رونقی دیگر است......!

من...................×××××××××××  تو....................

من...................

تو....................

------------------------------------------------

     من        ،      يه غريبه       ،    توي شهر بي وفايي    

تو         ،      خود فرياد      ،   توي اوج بي صدايي

 

       ****

 من        ،      تك و تنها       ،    توي اين زمونه ي پوچ

    تو         ،     خود مقصد      ،    بهترين جا واسه ي كوچ

 

        ****

         من        ،      يه درختم        ،  خشك و بي برگ توي بيشه

      تو         ،     گل سرخي       ،   شاد و خندون تا هميشه

 

 

ادامه نوشته

نفس من

سلام دنیای من ای نفس من چه گویم چی  بنویسم غیر از دوریت  دلم داره می پوسه از تنهایی بی کسی بی حمایتی .ای  خدا  ای خدا  ای خدا   دیگ فاصله ها و  دوری بسه.  كاش  توي دنيا يك فرشته نجات بود كه ارزوها را براورده مي كرد من از اون فرشته یه خواسته ای داشتم  اون هم فقط نفس به من بده  فقط همين را مي خوام

نفسم، دلم تنها شده كجايي 

 

               تقديم به کسي که دلش رو شکستند ولي دنيايي از عشق هست   

امروز کشتي شکسته ام ميان انبوهي از غم ها در نورديده شده امشب شکايت دارم از زمانه که چرا حالا و چرا براي چي بايد چوب صداقتي را بخورم که از ميان بيد هاي مجنون نشات گرفت که خالصانه بدون اينکه ذره اي به فکر اين باشند که باد نيز وحشي است اختيار حرکتشان را به دست باد سپردند و انها من و تو هستيم و اينکه باد من و توي عاشق را بر تن هم مي زند چرا اين خداي ما، ما را به اينجا رساند که اينهمه شلاق که فقط جرمش صداقتي بود که داشتيم را کاري کند که بر تن ما بخورد.
نمي دونم چي اسم داريد دختريد يا پسر ولي کيست که عشقش را پرستش نکند ؟ امشب رنگين کمان هم براي خنده ما کم است درد ما بيشتر از اين ها است که ? رنگ رنگين کمان بتواند ما را بخنداند ؟درد ما خدا آره خدا بيشتره چرا جواب نمي دي؟
آخه کدام جاده را کج رفتم کدام خط قرمز را رد کردم اگر رد کردم خط قرمز محبت بود ، اگر رفتم چون مي خواستم بوي شبنم را که پس از باران بر دامنه کوه مانده ببويم آخه گفتند اگر قطره اي از آنرا بر روي لبهاي يارم بريزم مهرم بر دلش مي افتد ولي اکنون که با زحمت آن قطره را آوردم مي بينم که دل يارم از سنگ است و قطره به جاي نفوذ بر روي آن مي لغزد چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
مي خوام برم کوه و فرياد بزنم و عقده هايم را خالي کنم . رفتم و داد زدم ! با تمام وجود داد زدم !!!
داد زدم و داد زدم و داد زدم تا خالي بشم و هنگامي که داد زدم و منتظر جواب شدم کوه ? بار و هر بار که فريادم را پاسخ مي داد بلند تر جمله هايم را بر سر من فرياد زد بيشتر به کوچک بودن غمم رسيدم .آره راهت شدنم به کجا بايد برسد به چشمه اي که از چشمان خسته رهگذران مي جوشد به دياري که من و توي دلشکسته از آن بي انکه همديگر را ببينيم رد شديم آخه تا کي بايد برويم و نرسيم تا کي بايد زمين را نگاه کنيم و به چشمان کساني ، چشم بدوزيم و عشق بورزيم که خدا نيز آنان را طرد کرده و ب زمين کوبيده
بيا اي هماي من ! به من ياد بده که به آسمان نگرم يا به فرشته هاي زميني که زير پايم نيستند و اين بار واقعا روبرويم هستند نگرم به جاي آنکه به زمين نگاه کنم و فرياد عصيانم کمترين نفرين باشد که بر سر اين کوته نظران زده شود
بيا کنار هم بنشينيم بيا گلپونه ها را بچينيم
مي دانم که گناهي نداريم و قسمت ما اين است که در اول راه خمس دردهايمان را بدهيم ولي تا اينجا که بر عکسه درد زمونه ! تا اينجا اسير شده مي و ميخونه بودم تا اينجا داغون شده شهر غم شدم تا اينجا رفيق بودم و نارفيق ديدم تا اينجا يار بودم و خيانت ديدم تا اينجا درخت بودم و بيابون ديدم تا اينجا ... آري تا اينجا چيزهايي ديدم ولي سپردم دست اوني که من و تو را به اينجا کشاند
هيچگاه نگفتم ديگر عشق نمي ورزم ديگر محبت نمي کنم !!!
هيچگاه نگفتم از اين پس کينه مي ورزم که سينه من جاي خداست و جايي که خدا باشد درد و شادي با هم است درد هم اگر باشد خدا مي دهد که مزه شادي را بيشتر احساس کنم پس چون تصميم گرفتم سرنوشت شوم را تغيير بدهم تصميم گرفتم ميان بره هاي سفيد بدوم تا نا در بدن دارم تا جان دارم تا عشق در بدنم حکم فرمايي مي کند
پس مي روم به سمتي که ابري تر از ابري است مي خواهم در مه بدنبالش بگردم ايندفعه چشمهايم را مي بندم تا محو زيبايي دل را گول نزند تا بجويم تمام حرفهايت را ! اينبار با دلم مي خواهم دنبالش بگردم و اينبار دلم لمس کند دوستش دارد و بعد چشمهايم را باز کنم و ببينم که آيا او هم دوستش دارد و مغزم حکم نهايي دوست داشتن را صادر کند ؟
امشب بار خود را مي بندم مي خواهم خودم را فداي لبخندي کنم که از عمق وجودت جاري مي شود
خودم ز اين پس مهم نيستم که تو مهمي آماده شدم خودم را فداي تو کنم چون اگر به خودم بخواهم برسم سعادت رهايي از درد هايت را گم مي کنم
پس بزار امشب به تنه درخت کهنه دهاتمان تکيه بدهم دهاتي که مردان و زنانش بوي سادگي را در من زمزمه مي کنند و هر روز آتش خانه شان را با گرماي محبت هايان روشن مي کنند و گرماي قلبشان دست کمي از گرماي تنور خانه هايشان ندارد و تو را در آغوش بگيرم و بخندم به دردهايم و چاره باشم براي تو که تو جان نفس هاي خسته مني...