سال جديد 90 را به همگي تبريك ميگويم

سفره هفت سين

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم


سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم

اهنگ افشین به نام دختر شیرازی

اهنگ جدید از افشین براتون گذاشتم

بنام دختر شیرازی

لاهنگ افشين بنام دختر شيرازي

دانلودMP4 

دانلود براي گوشي

آهنگ رضا يعقوبي

دانلود آهنگ زیبا از رضا یعقوبی براتون گذاشتم دانلودش کنید

رضا يعقوبي

دانلود آهنگ رضا يعقوبي

شكست

گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي!

گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.



گفتند: شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.

گفت: نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

 

گفتند: شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.

گفت: نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

 

گفتند: شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.

گفت: نه شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

 

گفتند: شکست يعني تو حقير و نادان هستي

گفت: شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

 

گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.

گفت: نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

 

گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!

گفت: نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.

از زندگي و زندگي کردن آموخته ايم که

آموخته ايم که بهترين کلاس درس دنيا ، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ايم که تنها کسي که مارا در زندگي شاد ميکند ، کسي است که به من ميگويد : تو مرا شاد کردي!
آموخته ايم که براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستيم ، دعا کنيم
آموخته ايم که مهم نيست زندگي تا چه حد از ما جدي بودن را انتظار دارد . همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ايم که گاهي تمام چيزهايي که يک فرد ميخواهد ، فقط دستي است براي گرفتن دست او ، و قلبي است براي فهميدنش.
آموخته ايم که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريده .پس چه چيز باعث شده است که انسان بينديشد ميتواند همه چيز را در يک روز به دست بياورد؟
آموخته ايم که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد نه زمان
آموخته ايم که لبخند ، ارزانترين راهي است که ميشود با آن نگاه را وسعت داد
آموخته ايم که همه ميخواهند روي قله باشند و زندگي کنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفت ها وقتي رخ ميدهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيم.
خوش باشيد و موفق و بزرگتر از ديروز.

دلتنگی های یك تكیه گاه

تا حالا فكر كردین كه چرا یه مدت توی جاده زندگی با یكی هم مسیر می شین ، بعد سر یه دو راهی هر كدوم مسیر تازه ای رو انتخاب میكنید ؟

قطعاً توی این هم مسیری ، تنهائی هاتون رو با هم قسمت كردین ، شادی هاتون ،...

گاهی وقتها كه تو راه گم شدین ، پناه همدیگه بودین ...

یك وقتهائی كه یكی تون از ادامه راه خسته میشد اون یكی هولش میداد ، زیر بال و پرش رو میگرفت و بلندش میكرد ، یا اینكه یه جاهائی خسته میشدین اما هر كدوم به عشق همسفری با اون یكی ، شونه به شونه با هم راه میرفتین و ادامه می دادین

همه چی خوب پیش میره ، تا اینجا نقشه زندگی هر دوتون یكی است .اما میرسین به یه دو راهی ، نقشه رو نگاه میكنین ، از اینجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره

فكر میكنید اگه تو راه بمونین كسی نیست به جلو هولتون بده
كسی نیست زیر بال و پرتون را بگیره...
یا فكر میكنید اصلا به عشق كی بقیه راه رو برم ؟؟

اما گروه دیگه ای هستند كه به خودشون ، به حسشون ، به درسهائی كه تو این گمراهی گرفتن اعتماد میكنند و سعی میكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس طی كنند.

اونا یه فرقی دارند و اینه كه میدونند باید از درسهایی كه از همراهشون تا به اینجا گرفتند برای ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هیچ همراهی بی هدف نیست

اونا به راهنمای اصلیشون ایمان دارند ، اعتقاد دارند كسی بالای سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگی رو براشون امن میكنه.پس با خیال راحت به راهشون ادامه میدن .این دسته باور دارند اون راهی رو كه تا به این جا طی كردند باعث رشدشون شده...

خیلی جاها دلتنگ همراهشون هستند ، اما از كجا معلوم ؟ شاید اون دو تا باید قوی تر بشن ، هر كدوم مسیرهای تازه ای رو طی كنند ، درسهای جدید یاد بگیرند ، آماده بشن تا این درسها رو به یكی دیگه یاد بدن ، اون وقت دوباره سر یه دو راهی كه قراره یكی بشه ، كنار هم قرار بگیرند و ادامه راه رو با هم طی كنند...

همه و همه برای رشد ماست ، یه وقتهائی یكی ، همراه خوبی براتون نمیشه ، براتون پشت پا میگیره ، یه وقتائی هولتون میده تو چاله ، یه جاهائی توی تاریكی شب تنهاتون میذاره......همه اینها قلبتون رو به درد میاره ، اما وقتی مسیرتون رو ازش جدا كردین و تو راه جدید قدم میذارین ، حواستون رو جمع میكنید ، چاله ها رو میبینین ،حواستون هست كه توش نیفتین ، دقت میكنید كه همه تكیه گاهتون رو به یكی ندین كه اگه یه وقت شونه خالی كنه با مخ زمین بخورین ...

اینبار دیگه یاد گرفتین تو تاریكیها از خودتون مراقبت كنید ، تجربه هاتون ، مثل یه فانوس جلوی پاتون رو روشن میكنه
حالا میبینین كه چقد رشد كردین ، اون وقت برای اون همراهتون هم دعای خیر میكنین چون میفهمین اونم مربیتون بوده و درسهائی بهتون داده كه حالا به اینجا رسیدین

درسته !
هر راهی كه تو نقشه زندگیتون مشخص شده هدفی رو تو دلش داره و هر همراهی كه تو این راه كنارتونه ، مربی شماست كه درسهای زندگی رو بهتون یاد میده و این شما هستین كه با اتكا به خودتون و با اعتماد به مسیری كه كائنات براتون در نظر گرفته انتخاب میكنین كه تو جاده زندگی قدم بذارین و مسیر تازه زندگیتون رو مشخص كنین

همیشه قدرتمند باشید

مي توان درس گرفت كه هرچيزي مثل عمل نيست

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
سنگ

نازونياز

زمان از پی هم می گذرد ، گویی در این رهگذر در پس پرده بی انتهایش رازهایی از خلقت خداوندی است. می شنوی ای دل! بیا در این زمان گران قدر ، عمر گران سنگ را دریابیم و در این دیرین قفس فرسوده( زمین) به دیدار خدا برویم.
خداوندا! من آشفته تر از هر زمان در ژرفای اكنون گم شده ام پس مرا دریاب كه سخت محتاج تو و تشنه امكان توام.
خدایا! می دانم كه تو تماشاگر خطاهای منی ، ولی باور كن هرگز با صراحت گناه را آرزو نكرده ام هر چند گاهی پاهایم در راه رسیدن به تو می لغزد.
خداوندا! اگر من دمی با خود مهربانم، اما تو دمادم با همگان مهربانی. تو را به وسعت همه نیایشم دوست دارم. مرا به قدر پهن دشت بیكران مهرت دریاب.
خدایا! در دلم غوغایی است! صدای تپش نیایشم را می شنوی؟ عصیان مرا با نفس كج اندیش می بینی؟ اینها همه برای توست كه به پیشگاهت هدیه می كنم.
خداوندا! دوست دارم در كوچه پس كوچه های هستی، نفسی از نسیم باد شرقی را به من ببخشایی تا در كنارت بیاسایم و بیارامم. ای زیباترین آسایشگر و آرامشگرم.
خدایا! اینك جار خواهم كشید. به همگان خواهم گفت به صدای پرندگان خوش المان، به نشانه های كتب آسمانی سوگند كه هنگامه ای برپاست. بوی دیدار می آید. تو خوب می دانی كه زمان از پی هم می گذرد. وقت تنگ است، وقت تنگ است.

گفت وگو پيرزن با خدا

خواب به خدا گفت: خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من میشوی ؟

ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ؛ رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند ، چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود ، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد ؛ پیرزن دوباره در را باز کرد

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت ، نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی او دوید در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد ، شب شد ولی خدا نیامد ، پیرزن نا امید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت : خدایا ، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی ؟

جواب آمد که خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی !!!!

شبی خواب عجیبی دیدم ...

فرشته

دیدم بین فرشتگان هستم و به کارهای انان نگاه میکنم ..هنگام ورود دسته ای از فرشتگان را دیدم که سخت مشغول کار بودن ... و تند تند نامه هایی را که توسط پیکها از زمین میرسید را باز میکردند و داخل جعبه میگذاشتند...پرسیدم: شما چیکار میکنید؟ .. فرشته در حالی که عجله داشته گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و در خواست مردم را از خداوند تحویل میگیریم ...
کمی جلوتر تعدادی فرشته را دیدم که کاغذ هایی را داخل پاکت میکردند و انها توسط پیکی به زمین میرساندند ... پرسیدم شما چه میکنید؟؟ گفت ما لطف و رحمت خداوند را برای بندگان میفرستیم ....
کمی جلوتر ....یک فرشته را دیدم که بیکار نشسته گفتم چرا بیکاری؟؟؟گفت اینجا بخش تصدیق است ... مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بدن....گفتم مردم چه جوری باید جواب بدن؟؟؟
گفت : کاره ساده ای است کافی است بگویند:..
خدایـــــــا شکــــرت

کودک هستی

کودک هستی، در انتظار نوجوانی به سر می بری. نوجوان می شوی، هوای جوانی را می کنی. جوان می شوی دوست داری بزرگ شوی. اما وقتی که بزرگ می شوی؛ وقتی بزرگ می شوی احساس می کنی باید از چزهایی دل بکنی. احساس می کنی باید سفر کنی؛ اما به کجا؟ همین حس است که تو را دچار حیرت و سرگشتگی می کند. دوست داری جهشی کنی در آغوش مادر و زا زار گریه کنی. دوست داری بچه شوی. بچگی بهشتت می شود...
چند صباحی است دوست دارم دوباره بچه شوم. نمی خواهم بزرگ شوم. بزرگی عالم دروغ گویی و بدل بازی است. دنیای دورویی و فریب کاری است. کودک همان است که می نماید.
یادش به خیر روزهایی که فارغ از هم و غم عالم، سرخوشانه نوای بازی های کودکانه سر می دادیم و روی بال فرشتگان در نهایت شادی می رقصیدیم. چه زود گذشتند.
خسته ام؛ خسته ام از های و هوی این عالم پر هیا هوی. الهی هب لی کمال الا نقطاع الیک. اله من ! کمال دلبستگی به خود را نصیبم بگردان.
بیایید برای همیشه کودک بمانیم

راه بهشت

دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

توصيف خدا


* بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان

می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید،

«گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و

صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=- خدا

* این همه خود را تحقیر نکنید خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند.

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

* ما خلیفه خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

* آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری

خواهد بود.

* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.


* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما

بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست

چارلی چاپلین می گوید آموخته ام که با پول می شود


خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه

آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند

کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به

دوستی

داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و

قلبی

است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم

همه

چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب

خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه

را وسعت داد

 

 

زود قضاوت نكنیم...

تنها

رد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.درحالی که مسافران 
در صندلی های خود نشسته بودند قطار شروع به حرکت کرد 
بهمحض شروع حرکت پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد 
دستشرو از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس 
میکردفریاد زد:... 
پدر نگاه کن درخت ها حرکت میکنن مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش راتحسین کرد. 
کنار مرد جوان زوج جوانی نشسته بودند که حرفای پدر و پسر رامیشنیدند و 
از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک 5ساله رفتار میکرد متعجب شدهبودند 
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد:پدر نگاه کن دریاچه حیوانات و 
ابرها با قطار حرکت میکنند. 
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.بارانشروع شد 
چند قطره روی دست مرد جوان چکید او با لذت ان را لمس کرد و چشم هایش را 
بست و دوباره فریاد زد: 
پدر نگاه کن باران می بارد اب روی من چکید 
زوججوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: 
چرا شما برای مداوای پسرتان بهپزشک مراجعه نمیکنید؟ 
مرد مسن گفت:ما همین الان از بیمارستان بر میگریم. 
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند

 

پژواک زندگی

مردی همراه با پسرش در جنگلی می‌رفتند. ناگهان پسر زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد. او فریاد کشید آآآآآه. در حالی که تعجب کرده بود صدایی از کوه شنید آآآآه. با کنجکاوی فریاد زد «تو که هستی؟» اما تنها جوابی که شنید این بود «تو که هستی؟». این او را عصبانی کرد و داد زد «تو ترسویی» و صدا جواب داد «تو ترسویی». به پدرش نگاه کرد و پرسید «پدر، چه اتفاقی دارد می‌افتد ؟» پدر فریاد زد «من تو را تحسین می‌کنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسین می‌کنم» پدر فریاد کشید «تو شگفت انگیزی» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگیزی» پسرک متعجب بود اما هنوز نفهممیده بود چه خبر است. بعد پدر توضیح داد مردم این پدیده را پژواک می‌نامند. اما در حقیقت این زندگی است. زندگی هر چه را که بدهی به تو بر می‌گرداند!
زندگی آیینه اعمال و کارهای توست.
اگر عشق بیشتری می‌خواهی عشق بیشتری بده. اگر مهربانی بیشتری می‌خواهی بیشتر مهربان باش. اگر می‌خواهی مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند صبر وادب داشته باش.
این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می‌شود. زندگی هر چه که بدهی به تو بر می‌گرداند.
زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه‌ای است از کارهای خود.

فرهنگ گلها

- گل رز:
* رز سرخ: عشق بی ریا-زیبایی-شجاعت-
احترام-تبریك- "دوستت دارم"
* رز سفید: پاكی-معصومیت-راز-سكوت-فروتنی-احترام- "عشق من به تو عمیق و خالصانه است"
* رز صورتی: قدردانی- "متشكرم" وقار-ستایش-همدلی-لطافت-شادكامی- "باورم كن" - "تو خیلی دوست داشتنی هستی"
* رز زرد: شادمانی-رفاقت-شوق-حسادت-آغاز دوباره- "فراموشم نكن" - "معذرت میخواهم"
* رز بنفش: عشق در نگاه اول.
* رز نارنجی: اشتیاق-شیفتگی-آرزو.
* غنچه رز: نماد پاكی و زیبایی-جوانی-عشق نوپا.
* یك شاخه گل رز: سادگی-سپاسگزاری-عشق تازه.
* یك شاخه گل رز سرخ: "دوستت دارم".
* رزسفید عروس: عشق مبارك و فرخنده.
* رز قرمز سیر: سوگواری.
* رز سیاه: مرگ.
* تركیبی از رز سفید و سرخ: اتحاد-سازش
* رز كاملا شكفته: "من متعهد به تو هستم"-"هنوز دوستت داردم"
* دسته گل رز: قدردانی.
* دسته گل رز كوچك: "من به یاد تو هستم"
- داوودی: حقیقت - "تو دوست فوق العاده ای هستی"< /

- نیلوفر آبی: حقیقت.

- نرگس: غرور - خود بینی.
- بنفشه: اندیشه های ناگفته- سفر- "سفر بخیر" -پاكدامنی-فروتنی.
- سوسن سفید: دوشیزگی - پاكی.
- اقاقیا: عشق پاك - عشق پنهانی.

- بگونیا: هشدار.
- كاكتوس: پایداری - استقامت.
- كاملیا صورتی: "در آرزوی تو هستم"
- كاملیا قرمز: "عشق تو همچون آتشی در قلب من است"
- كاملیا سفید: "تو در خور پرستشی.

- میخك: شیفتگی - عشق زن - ستایش - "بله"
- قاصدك: وفاداری - خوشبختی - صداقت - پیام آور عشق.

- فراموشم نكن: خاطرات گذشته - عشق ناب.

- پیچك: عشق - صداقت - وفاداری.

- نسترن: آرزو - همدلی - "دوستم داشته باش".

- لادن: پیروزی - غلبه - فتح.
- لاله: عاشق تمام عیار - "باورم كن"
- اركید: عشق - زیبایی.
- نرگس زرد: احترام - جوانمردی - " تا زمانی كه تو در
كنار من هستی خورشید بر من خواهد تابید"
- اطلسی: شرم - ازدواج فرخنده.

- گل پامچال: "بدون تو قادر به زندگی كردن نمیباشم"

- یاسمن: شادی - شیرینی - دلپذیری - وقار.
- رزماری: یادآوری - خاطرات - یادگاری.
- آلاله: پروت - زرق و برق.

- آفتاب گردان: ستایش - غرور - پرستش.
- مریم: لذت.

- گلایل: ستایش - صداقت - "به من فرصت بده"
- زنبق: اندوه - تاسف.

- آنتوریوم: عاشق.
- مرغ بهشتی: شكوه - عظمت.

کوچه  تنهایی

بی تو مهتاب باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب جوی نشستیم.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها و دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :
_(( از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!))

باتو گفتنم ((حذر از عشق؟!_ندانم
سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم
نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم ....))

باز گفتم که تو صیادی من و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم !!))


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.....

اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!


یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم.


رفت در ظلمت غم آن شب وشب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم......
بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!!

رویا

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

سر کلاس های درس حاضر بودم ...

معلم را می دیدم که می گفت بزرگترین دروغتان را انشاء کنید

و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

با ابروهایی درهم و صدایی نخراشیده

جلوی آن همه آدم که هیچکدامشان را نمی شناختم ، فریاد می زد :

بگو ببینم می دانی عشق چیست ؟

و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چیز را می داند

و چون زن دارد و شاید هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

ناخوداگاه پوزخندی زدم .

معلم خشمگین مرا بیرون کرد

و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل همیشه بیرون منتظر ٍ شکار

تا تمام خشم خود را بر دستان نحیفم به یادگار گذارد .

مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

می خواستم گریه کنم ، به خیال تسکین ،

اما یاد معلم تاریخ افتادم که می گفت هیچ کدام از مردان تاریخ گریه نکرده اند .

نمی دانم ...

نمی دانم این چه حسی ست پر از هیچ !

مثل تمام کلاس های ادبیات ...

و معلم آن که تنها از ادبیات سبیل های اخوان را می شناسد .

سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

... من چه می گویم !

همیشه همینطور است ،

همیشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

به کجا ؟ خدا می داند.

نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

همیشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بیستون بود ،

شاید همانجا پرت می شوم .

دیشب توی خواب دیدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

او هم به گمانم عاشق نبوده ست …. مثل من .

هیچ کس در این دنیا عاشق دیگری نمی شود .

این جا نمی شود به کسی نزدیک شد .

آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

حتی آدم هایی که اونقدر تنهان که به خدا فکر می کنن ...

..............

صبح می شود و زندگی آغاز

از خواب بیدار می شوم

خواب هایم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

لااقل راست تر از این زندگی اند .

دیگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را .

چه فرقی می کند ، دنیا که عوض نمی شود .

می روم گوشه ای و بی هیچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تیر خورده

و خیال می کنم معلم به خاطر انشایم مرا از دنیا بیرون کرده ...

برای تویی كه قلبت پـاك است

رلادلب


برای تو می نویسم........

 

برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...

برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است....

برای تویی كه قلبت پـاك است...

برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........

اگر می دانی در این دنیا کسی هست که

-با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند

-و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد

مهم نیست که او مال تو باشد

مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد

و نفس بکشد .

و تو .................

 

آرزویم این است

نتراود اشک درچشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت....

و به اندازه هر روز، تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد، به همان اندازه

که دلت می خواهد

آری

آرزویم اینست