میسوزاند
آدمی در آغوش خدا غمی نداشت
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کم نداشت
دل از خدا برید و در زمین نشست
صدبار عاشق شد و دلش شکست
به هر طرف نګاه کرد راهش بسته بود
یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود
عجب زمانه ایست این زمانه ی بی وفا ،
خیلی وقت است دلم را سپرده ام به خدا
هر چه میخواهم فکر نکنم به آن روزها ، یک خاطره ،
تنها یک خاطره از تو ، باز هم میسوزاند دل تنهایم را…
+ نوشته شده در ساعت توسط احمد داوری
|