رفتن
پاییز فصل مردن نیست
فصل رهایی ست
برای برگی که دیگر دلش ماندن نیست
زیبا گفت:.......
چه زیبا میگفت مولانا
عزیزانم را نه در《قلبم 》و نه در 《ذهنم》دوست میدارم
چون ممکن است
《قلبم》 از حرکت بیفتد و《 ذهنم》 دچار فراموشی شود
عزیزانم را با روحم دوست میدارم
چون نه از حرکت می افتد و نه فراموش میکنم
عاشقانه
دیگران نیستن که میتواند عاشقی کنند
بلکه
تو هم در یک لحظه عاشقانه های ایجاد کنی که هیچکس به پایت نرسند .
دل تنک میشوم
باران که می بارد
دلم برایت تنگ تر می شود
راه می افتم
بدون چتر، من بغض می کنم، آسمان گریه
عاشقان
عاشقان همه نام و نشانی دارند
آنکه در عشق تو بی نام و نشان است منم
این روزها
اینجا که هستم با صدای بلند خواهم اسمت را صدا بزنم تا انان که تورا نمیشناسند بشناسند .
معرفی یک ...
دوسم داره
هوامو داره
همیشه حالش خوبه و برام وقت داره
حالا دیگه باید معرفیش کنم
اسمش خداست
تــــــــــــــــــــــو
کاش می فهمیدی
یک نفر
یک نفر
دلش از نبود تو میلرزد
تونباشی از خودش میترسد
یک نفر
هرچه باشی عاشقت خواهد بود

عــاشــقـ ــ ــآنــہ مے نویســ ــ ــم
اشكهایی
تنهاییت
گاهی وقتا ویسکی کنارته … سیگارم جلوته …
ولی نه پک میزنی و نه پیک …
فقط یه لبخند به تنهاییت میزنی …!!! همین و بس

می نویسم

مثلِ همیشه برای تو می نویسم
تو
به نیت هر که دوست داری بخوان …
تو برگرد
حـتــی اگــر در نـگـاه تــو ، تـصـویـری از رویـای بـاهـم بـودنمـان نـبـاشــد ..
خاظراتت
خودم را میپیچانم به خاظراتت
با اینکه نیستی ولی هنوز یادت یک تابستان
گرم است
انـــتظــــــار
اما
ایـــــــــــــن روزها…
به لطـــــــــــفِ تــــــــــو…
نامــِﮧ
نامــِﮧ بنویســَم
تـمبر و پاکت هــم هــست
و یــک عالمـﮧ حرف !
کـاش کسـے جایــے منتظــرم بــود . . .
تــنهـایی
“خــسـرو” و “شیـــرین”… “لیـلی” و “مـجنــون“…
“ویس” و “رامین”… “پیــرمـرد” و “پیرزن”…
“مــن” و “تــنهـایی“!
نوشته یک همدل
و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را دید و به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید
و گفت مواظب خودت باش
کودک پرسید ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخندی زد و گفت نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت می دانستم با خدا نسبتی دارید
دردهای
ورفت...
هیــــچ نبَــوב . . .
آבمـــش ڪَــرבم . . .
بـاتَعــریــف هــاَے مــטּ شَخصــیت پیــבا ڪَـرב
غـُرورش را مَـבیـــوלּ مـَـטּ اســت . . .
زیـــاב مَغــرور شـُـב . . .
زیـــاב از פֿـوبـ ـے هــای نـَـבاشـــتــﮧ اش بــَـرایــش گــُفـــتم
بـــاور ڪَــرב و مــَرا ڪُــوچَڪ בیــב و َ
رَفتـــ ......
پر کشیدن
دلم که گرفته، دیگر منتِ زمین را نمی کشم
راهِ آسمان باز است ، پر می کشم . . .
برای دلم می نویسم
برای دلتنگی هایم
برای دغدغه های خودم
برای شانه ای که تکیه گاهم نیست

