زمان از پی هم می گذرد ، گویی در این رهگذر در پس پرده بی انتهایش رازهایی از خلقت خداوندی است. می شنوی ای دل! بیا در این زمان گران قدر ، عمر گران سنگ را دریابیم و در این دیرین قفس فرسوده( زمین) به دیدار خدا برویم.
خداوندا! من آشفته تر از هر زمان در ژرفای اكنون گم شده ام پس مرا دریاب كه سخت محتاج تو و تشنه امكان توام.
خدایا! می دانم كه تو تماشاگر خطاهای منی ، ولی باور كن هرگز با صراحت گناه را آرزو نكرده ام هر چند گاهی پاهایم در راه رسیدن به تو می لغزد.
خداوندا! اگر من دمی با خود مهربانم، اما تو دمادم با همگان مهربانی. تو را به وسعت همه نیایشم دوست دارم. مرا به قدر پهن دشت بیكران مهرت دریاب.
خدایا! در دلم غوغایی است! صدای تپش نیایشم را می شنوی؟ عصیان مرا با نفس كج اندیش می بینی؟ اینها همه برای توست كه به پیشگاهت هدیه می كنم.
خداوندا! دوست دارم در كوچه پس كوچه های هستی، نفسی از نسیم باد شرقی را به من ببخشایی تا در كنارت بیاسایم و بیارامم. ای زیباترین آسایشگر و آرامشگرم.
خدایا! اینك جار خواهم كشید. به همگان خواهم گفت به صدای پرندگان خوش المان، به نشانه های كتب آسمانی سوگند كه هنگامه ای برپاست. بوی دیدار می آید. تو خوب می دانی كه زمان از پی هم می گذرد. وقت تنگ است، وقت تنگ است.