گفت وگو پيرزن با خدا
ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ؛ رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند ، چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود ، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد ؛ پیرزن دوباره در را باز کرد
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت ، نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی او دوید در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد ، شب شد ولی خدا نیامد ، پیرزن نا امید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت : خدایا ، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی ؟
جواب آمد که خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی !!!!