در باغ پدرم دو قفس وجود دارد درون یکی از آنها شیری است

که خدمتکاران پدرم از صحرای((نینوا))اورده اند

 و درون دیگری گنجشکی بدون آواز

هر روز هنگام سحر گنجشک شیر را صدا می زند

صبح تو خوش باد  برادر زندانی