من همان فرهادم

تو همان شیرینی...

امشب از غصه پرم

سر سجاده ی عشق

سجده یارب من

تا خدا خواهد رفت

توی تسبیح دلم

توی چشمان پر از زمزمه ام

نبض الله

که پیچیده در این بغض گلو

به فلک خواهد رفت...

ای دلم

رنگ خورشید اگر یک رنگی است

توی این طوفانم

به غروب می بالد

ابر با دیدن این همه اشک

توی تصمیم دو تا بارش خوب

نقش باران ز دلش می راند ...

ای دلم

نقش امروز فقط حادثه نیست

نبض دردی است که در عمق دلم طوفان است...

سر سجاده نبودی ای دل

به خدایم گفتم

عشق شیرین دگر ارزانی نیست

همه در وسوسه دینارند

رنگ فرهاد همین یک رنگی است

نقش فریاد بماند تا مرگ